دستات
مي دونستم گل عشقم مي شه پر پر توي دستات
کامپیوتر و اینترنت
یك نفر از كوچه ی ما عشق را دزدیده است
این خبر دركوچه های شهر ما پیچیده است
دوره گردی در خیابانها محبت می فروخت
گوئیا او هم بساط خویش را برچیده است
عاشقی می گفت روزی روزگاران قدیم
عشق را از غنچه های كوچه باغی چیده است
عشق بازی در خیابان مطلقا ممنوع شد
عابری این تابلو را دورمیدان دیده است
یك چراغ قرمز از دیروز قرمز مانده است
چشمكش را هیز چشمی خیره سر دزدیده است
می روم از شهر این دل سنگهای كور دل
یك نفر بر ریش ما دل ریشها خندیده است ....
جان جهان
به تو دل بستم و غير تو كسى نيست مرا جُز تو اى جان جــــهان، دادرسى نيست مرا
عاشق روى تــوام، اى گل بى مثل و مثال به خدا، غير تو هــرگز هــــوسى نيست مرا
بـــا تو هستم، ز تو هرگز نشدم دور؛ ولى چه توان كرد كه بانگ جــــرسى نيست مرا
پــــرده از روى بينداز، به جان تـــــو قســم غيـــر ديــــدار رخت مـــلتمسى نيست مرا
گر نباشى بـــرم، اى پـــردگى هرجـــــايى ارزش قدس چـــو بـــال مگسى نيست مرا
مــــده از جنت و از حــــــور و قصورم خبرى جز رخ دوست نظر سوى كسى نيست مرا
حُسن ختام
الا يا ايها الساقى! ز مـــى پُر ســــاز جامم را كه از جـــانم فــــرو ريزد، هواى ننگ و نامم را
از آن مى ريز در جـــامم كــه جانم را فنا سازد برون سازد ز هستى، هسته نيرنگ و دامم را
از آن مى ده كه جانم را ز قيد خود رها سازد به خود گيـــرد زمـــــامم را، فرو ريزد مقامم را
از آن مى ده كــه در خلوتگـــــه رندان بيحرمت به هم كــوبد سجودم را، به هم ريزد قيامم را
نبـــــودى در حـــريمِ قدسِ گلــــرويان ميخــانه كه از هـــر روزنـــى آيم، گلى گيرد لجامم را
روم در جـــرگه پيران از خــــــود بىخبر، شايد برون ســـازند از جــانم، به مى افكار خامم را
تـــو اى پيــــك سبكباران دريــــاى عدم، از من به دريادارِ آن وادى، رســـان مدح و سلامم را
به ســـاغر ختم كردم اين عدم اندر عدم نامه به پيرِ صومعه بــــرگو: ببين حُسن ختــامم را
یك نفر از كوچه ی ما عشق را دزدیده است
دوره گردی در خیابانها محبت می فروخت
گوئیا او هم بساط خویش را برچیده است
.........................(ادامه مطالب)
" دكتر و درمانم آرزوست"
از مرغ خانه تخم فراوانم آرزوست
آري همانكه يافت مي نشود آنم آرزوست
از طول صف شكسته دل و خسته جان شدم
جائي جدا از غصه و حرمانم آرزوست
دلتنگم از شلوغي شهر و هواي آن
آرامشي ز كوه و بيابانم آرزوست
از بسكه رفته در پي داروي طفل خويش
گشتم مريض و دكتر و درمانم آرزوست
شامپو زدم به كله و بي مو شدم ز بيخ
مويي بسان طره افشانم آرزوست
چندي نديده قامت رعناي شقي گوشت
ديدار ران ، برّه ي بريانم آرزوست
از محتكر گرفته دلم وز گرانفروش
از ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست